خرید بک لینک
در زیستن و مرگ های همواره. من، کم‌کمَک خواهم مرد. هانیه عادت دارد که بعضی وقت ها عکس های گالری‌اش را بی‌مورد به آدم نشان دهد. این بود که یک بار وقتی سوار مترو بودیم، عکسی نشانم داد که تا حالا، دقیق و شفاف در خاطرم مانده. چیز خاصی نداشت، اتفاقا معمولی معمولی معمولی بود اما برای من نه. قابی بود از پدر و مادرش که در آغوش هم، گرم و صمیمی و نزدیک خوابیده بودند و من آنجا، فرو رفته در شوکی بی‌انتها ایستاده بودم و چیزی در من، مکرر و پیوسته فرو می‌ریخت. من در طول زندگی‌ام، به جز روز

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

در زیستن و مرگ های همواره. زندگی‌های نازیسته در من غروب می‌کنند. آرزوی حقیر و کوچک من، پوشیدن لباس عروس، دست کشیدن بر پارچه حریر و سفیدش، آن نرمی پیچیده در سپیدی، آرام و آهسته هر بار و هرروز از من دورتر می‌شود. دور و دور و دورتر. در زمان حاضر به بچه‌ها مسئله دادم: بهشت من چه شکلی است؟ تا بچه‌ها از بهشتشان بنویسند چون خودم در دفتر، در گوشه‌ای ماتم برده بود و به حرف‌های عباسی گوش می‌دادم که می‌گفت فامیلشان بعد از دیدن جزیره‌ای در ترکیه از دین برگشته و گفته خوشبختی و بهشت همین‌

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

در زیستن و مرگ های همواره. در انتظار. همگی منتظریم. همگی گیجیم. همگی نمی‌دانیم کدام دردمان را باید گریه کنیم. مهدیار و پارسا و امید و من و نگارا در زمان حاضر نشسته بودیم، بهت‌زده. کلنگی انگار خورده باشد توی سرمان. مهدیار می‌پرسید توی خانه چه می‌کنید؟ من گفتم بازی. توی ماینکرفت برای خودم خانه‌ای ساخته‌ام و گربه‌ای را پیدا کرده‌ام که شبیه کدوست. مزرعه کوچکی هم دارم. جرئت ندارم به دل خطر بزنم. در کریتیو مود همینطور بلوک می‌چینم و خانه‌های نوین می‌سازم. خلاقیتی هم ندارم، خانه‌ها

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

در زیستن و مرگ های همواره. Into my arms, oh lord! با امید و نگارا در غروب دلگیر بهمن می‌نشینیم و چیپس و ماست می‌خوریم. زندگی رو به اتمام است. بوی مرگ، بوی خون، بوی تن‌هایی که از تب زندگی پر بودند و خالی می‌شوند زیر انباشت خاک و حافظه. ازشان عدد می‌ماند و کسی نمی‌تواند در برابر این مقابله کند. هر کار کنیم، باز هم عدد است که می‌ماند. ما در عالم ریاضیات زندگی می‌کنیم. عدد بر ما حکم‌فرماست. امید و نگارا بهترین رفقای عالمند‌. دوستشان دارم. اگر روز بعد نبودم، تکه‌ای از وجودم در آن

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

کلاس اول، یک‌جایی اواسط زنگ قرآن من آرام و آهسته خودم را خیس کردم چون رویم نمی‌شد به معلم بگویم دستشویی دارم. میز اول نشسته بودم و وقتی فاجعه را فهمیدم به بغل دستی‌ام گفتم و او بود که به معلم خبر داد. معلم انگار که من چیز چندشی باشم درآمده از سطل آشغال مرا برد و تحویل معاون داد. جیشم ریخته بود و بدبخت دو عالم بودم و کسی مرا نمی‌خواست جز مادرم که او هم طول کشید از سر کار به مدرسه برسد. من گوشه‌ای کنار شوفاژ کثیف ایستادم و کیسه بزرگی که کاپشنم را درونش فرو کرده بودم جلوی پایم گرفتم و شرمگین خیره ب

برچسب: نویسنده: مهتاب نصیری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 9:15

صفحه بندی